اينجا برای از تو نوشتن هوا كم است
دنيا برای از تو سرودن مرا كم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
ما اويسيم و دمادم ز قرن ميگوييم
” گرچه دوريم به ياد تو سخن ميگوييم”
چه کند گر نکشد بارِ غمت را دلِ ما
از لبِ غنچه در آغوشِ چمن می گوییم
حاملِ سوزِ فراقیم و به لب شعله ی آه
از علی اصغرِ خشکیده دهن می گوییم
چقدَر پنجره ی رو به حرم دلگیر است
روضه از خاطره ی زخم کهن می گوییم
تا جهان هست. نفس هست محرم جاریست
نوحه ی پیکر بی غسل و کفن می گوییم
ما گرفتارِ غمِ آدم و حوا شده ایم
شرحِ احوالِ خود از باغِ عدَن می گوییم
دلِ ما با خبر از رنجِ فراونِ حسین(ع)
بیتِ آخر کمی از درد حسن(ع) میگوییم
آتشی در دل ما شعله ور از مادرِ اوست
مصرعی از فدک و بیتِ حزَن می گوییم
مثلِ حال دلِ زینب که پُر از دلتنگی ست
شرحی از قتلگه و نیزه و تن می گوییم
کربلا یعنی همان باغِ شقایق در خون
آه ، یک جرعه از آن درد و محن می گوییم
حسین جان ای آبروی دو عالم
حسین جان ای آبروی دو عالم♬♫
نگین سلیمان به حلقه ی خاتم
نگین سلیمان به حلقه ی خاتم♬♫
خداحافظ ای برادر زینب
به خون غلطان در برابر زینب♬♫
برادر جان بی تو در دل صحرا
شده تنها خواهرت گل زهرا♬♫
ز زخم تنت روی ریگ بیابان♬♫
به اشک دل و سوز آه یتیمان
خدایا از این غم چه چاره کنم♬♫
تنت بی سر مانده در دل صحرا
سرت هر دم روی نیزه ی اعدا♬♫
خدایا از این غم چه چاره کنم
کند گریه خواهر تو به هر شب حسین♬♫
شده محمل جای روضه ی زینب
در یمنی
گر در یمنی چو با منی پیش منی / گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی / خود در غلطم که من توام یا تو منی
مکن ای صبح طلوع
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع
شب قتل است یک امشب که حسین مهمان است
غمش امشب همه از تشنگی طفلان است
مکن ای صبح طلوع
جامه ای صبح مزن چاک مده جولان را
هست مهمان شه دین امشب و یک فردا را
مکن ای صبح طلوع
چرخ ای چرخ مزن چرخ دگر امشب را
تا قیامت تو نگه دار همه کوکب را
نه حسین فکر عیال است نه به فکر جان است
مکن ای صبح طلوع
همه بینند ز ما ناله و چون شیون را
شمر از قتل حسین بهر حسین دربان است
مکن ای صبح طلوع
باد ای باد،پریشان تو نما عالم را
تا قیامت تو نگه دار همه خاتم را
مکن ای صبح طلوع
سعد سردار لعین بسته صف لشکر کین
بهر قتل شه دین
شمر خنجر به کفش،سعد لعین خندان است
مکن ای صبح طلوع
خور ای خور ز رخ پرده میفکن بیرون
زینب از دیدن روی تو نگردد محزون
مکن ای صبح طلوع
آب ای آب زنی موج دهی جولانت
نکشی هیچ خجالت ز رخ مهمانت
مکن ای صبح طلوع
شب قتل است یک امشب ز عطش سوزان است
یا محمد تو کجایی،که بدی یار غریب
در کجا هست علی،بود پرستار غریب
فاطمه جان تو کجایی که حسین است غریب
مکن ای صبح طلوع
تو رفتی و دنیا روی سرم خراب شد
تو رفتی و بی تو زندگی برام عذاب شد
تو رفتیو زینب بی تو ذره ذره آب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
وای بد حالم وای بد حالم شکسته بالم
میدونم امشب میای دنبالم میای دنبالم
یک سال و نمیه که روتو ندیدم رفتی ندیدی که من چی کشیدم
تو رفتیو من شکستم خمیدم
تو رفتیو بی تو زندگی برام عذاب شد
تو رفتیو زینب بی تو ذره ذره آب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
این پیراهن چقدر می ارزه
به یاد گودال تنم میلرزه تنم میلرزه
دیدم که پیراهنت رو دریدن من زنده بودم سرت رو بریدن
آتیش به چادر نمازم کشیدن
تو رفتیو نیزت قاتل من و رباب شد
تو رفتیو گردنبند خواهرت طناب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
وای بد حالم شکسته بالم وای بد حالم شکسته بالم
میدونم امشب میای دنبالم میای دنبالم
تو رفتیو بی تو زندگی برام عذاب شد
تو رفتیو زینب بی تو ذره ذره آب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
من میدونم به یادم هستی من میدونم به یادم هستی
تو اون ویرونه به ما پیوستی به ما پیوستی
قبل از من اونی که حاجت روا شد
یک شب تو ویرونه از ما جدا شد از دوری تو رقیه فدا شد
تو رفتیو دلم برای دخترت کباب شد
تو رفتیو نگم که چی تو مجلس شراب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
تو رفتیو بی تو زندگی برام عذاب شد
تو رفتیو زینب بی تو ذره ذره آب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
حسین تو رفتیو بی تو زندگی برام عذاب شد
تو رفتیو زینب بی تو ذره ذره آب شد
تو رفتیو دنیا روی سر من خراب شد
دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد!
غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
از شما دور شدن زار شدن هم دارد
هر که از چشم بیفتاد مَحَلّش ندهند
عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد
عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت
چشم بیمار شده تار شدن هم دارد
همه با درد به دنبال طبیبی هستیم
دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد
ای طبیبِ همه انگار دلت با ما نیست
بد شدن حسّ دل آزار شدن هم دارد
آنقَدَر حرف در این سینه یِ ما جمع شده
این همه عُقده تلنبار شدن هم دارد
از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد
نکند منتظر مُردن مایی آقا ؟!
این بدی مانعِ دیدار شدن هم دارد
ما اسیریم اسیرِ غم دنیا هستیم
غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
گفتم ام البنین، دلم پا شد
گفتم ام البنین، دلم پا شد
گره هایی که داشتم وا شد
مادر آب را صدا زدم و. . .
خشکسالم شبیه دریا شد
سورۀحمد نذر او کردیم
گم شده داشتیم و پیدا شد
با ادب بود و روی دامانش
تا گل نازدانه ای جا شد
به مدینه نگفت مادر شد
گفت، مولای شهر بابا شد
با کنیزیّ خانوادۀعشق
در دو عالم عزیز زهرا شد
خادمی کرد تا که عباسش
از ازل تا همیشه آقا شد
همۀبچه هاش عیسایند
گرچه عباس او مسیحا شد
آن قَدَر خرج گریه شد افتاد
آن قَدَر خرج گریه شد تا شد
تا قیامت به احترام حسین
ذکر لبهاش واحسینا شد
گفت: گفتند روز عاشورا
در غروبی که خیمه غوغا شد
بیت تقسیم آبروی حرم
مشک بی آب، سهم سقّا شد
کاش دست عمود نخلستان
سدّ راهش نمی شد، امّا شد
گفت: گفتند بعد آنی که
علیِ اکبر ارباًاربا شد
قد سقّا شبیه قاسم شد
قدّ قاسم شبیه سقّا شد
گفت: گفتند بر سر نیزه
سر عبّاس من تماشا شد
بسته بودند اگر نمی افتاد
بسته بودند اگر به نی جا شد
خوب شد همره حسین نرفت
در مسیری که سر به نی ها شد
خوب شد مجلس شراب نرفت
در همان جا که جشن برپا شد
اگر درد داری دوا می کنم
اگر درد داری دوا می کنم
بیا حاجتت را روا می کنم
تو از من گریزیانی و باز من
تو را بنده ی خود صدا می کنم
اگر چه ز کار تو ناراضی ام
تو را باز از خود رضا می کنم
تو با من کنی قهر و من آشتی
تو کردی خطا من عطا می کنم
تو را خواندم اکنون که باز آمدی
کجا دست خالی رها می کنم
به کارت زدی بس گره های کور
مخور غم من از لطف وا می کنم
تو از من جدا گشته ای ورنه من
کجا از تو خود را جدا می کنم
تو مستوجب آتش دوزخی
من از اشک چشمت حیا می کنم
مرنج از بلاها که من گاه گاه
نوازش تو را با بلا می کنم
ز آلودگی تا که پاک ات کنم
تو را عاشق کربلا می کنم
به یک یا حسین و به یک قطره اشک
تو را پاک از هر خطا می کنم
جواب تو را گر نگویم جفاست
کجا من به عبدم جفا می کنم
طبیب و دوای تو «میثم» منم
مداوات با یک دعا می کنم
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
چه جمعهها که یکبهیک غروب شد، نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن! تبر به دوش بتشکن!
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خستهایم و دل شکستهایم، نه
ولی برای عدهای چه خوب شد نیامدی!
تمام طول هفته را به انتظار جمعهام
دوباره صبح… ظهر… نه، غروب شد نیامدی
