خواستگه آفتاب

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان منست
نامه تو خط امان منست

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را
برکه بسپارد زمام خویش را

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه ی آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود

باده ناب

وقت آن است به ما باده ی نابی برسد
جام در دست گرفتیم، شرابی برسد

لن ترانی و ترانی چه تفاوت دارد
هدف آن است فقط از تو جوابی برسد

گنج ها هست نهان در دل هر ویرانه
پس چه خوب است به ما حال خرابی برسد

عاشق آن است که بر دیده ی منت بنهد
اگر از جانب معشوق عتابی برسد

من به بخشندگی و مهر تو ایمان دارم
چه خیالی است اگر روز حسابی برسد

گر قرار است گنهکار بخوانید مرا
روز محشر به من ای کاش نقابی برسد

همه امید من این است که در روز جزا
زود از حضرت صدیقه خطابی برسد:

عاشقان پسرم را سوی دوزخ مبرید
نگذارید بر این قوم عذابی برسد

تا که آید به میان نام حسین بن علی
برگه ی بخشش ما با چه شتابی برسد

*این شعر در شب پنجم ماه مبارک رمضان سال 96 در مسجد ارک توسط حاج منصور ارضی خوانده شده است*

بسم الله

هر که دارد سر سودای خدا بسم اللّه
هر که دارد غم مهمانی ما بسم الله

میزبانان سحر منتظر مهمانند
هر که خواهد سحر اهل بکا بسم الله

چشمه ی آب حیات است مناجات سحر
هر که دارد طلب آب بقا بسم الله

ماه ها منتظر ماه مبارک بودیم
آمد ای منتظران ماه خدا بسم الله

سفره ی بندگی ماه خدا پهن شده
سفره ی ماست کنار شهدا بسم الله

دیده وا کن که خدا در بر ما بنشسته
همنشین است خدا با فقرا بسم الله

شد هلال مه دلدار حلال همگان
رؤیت یار حلال است تو را بسم الله

دست ابلیس که بسته است امان از این نفس
باید ای نفس کنی ترک خطا بسم الله

یادی از تشنگی روز قیامت باید
باب افطار گشوده ست به ما بسم الله

میهمان خانه ی ارباب کرم ماه خداست
ایهاالناس سوی آل عبا بسم الله

روزه یعنی عطش روضه ی لب های حسین
هرکه دارد طلب خون خدا بسم الله

رحمت واسعه اینجاست سر کوی حبیب
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

در رکاب پسر فاطمه باید جان داد
هر که خواهد شود این گونه فدا بسم الله

شعر از استاد علی اکبر لطیفیان

*این شعر در شب اول ماه مبارک رمضان سال 89 توسط حاج منصور ارضی در مسجد ارک خوانده شده است.*

یعنی صبر

ﺟﻤﻠﻪ ﻫﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ؛ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ
ﺳﻔﺮﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﺳﻂ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻣﺤﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ

اﻭﻟﯿﻦ ﺁﯾﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺷﻤﺎ ﺣﺎ ﯾﺎ ﺻﺎﺩ
ﺗﺮﺟﻤﻪ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﺪﯾﻦ ﺷﮑﻞ: ﺣﺴﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ!!

ﻧﻨﻮﺷﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﻭﺳﻂ ﮐﻮﭼﻪ ﻭﻟﯽ
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﺰﻥ، ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ!!

ﺁﻥ ﺳﮑﻮﺗﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻣﺮﺍ ﺩﻕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ…
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﺣﯿﺎﺗﺖ ﻋﻠﻨﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﻓﺸﺎ ﻧﺸﻮﺩ ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﺎﺩﺭ ،ﺩﺳﺖ
را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﺭﻭﯼ ﺩﻫﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ….

گفتن ﺟﻤﻠﻪ ﻻ‌ﯾﻮﻡ ﮐﯿﻮﻣﮏ ﻭﻗﺘﯽ
ﮐﻪﭘﺮ ﺍﺯ ﺯﻫﺮ ﺷﺪﻩ ﮐﻞ ﺑﺪﻥ، ﯾﻌﻨﯽ صبر

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺁﯾﻨﻪ ﺷﯿﺮ ﺧﺪﺍﯾﯿﻢ ﺣﺴﯿﻦ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﺷﺪﻩ، ﻣﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ

ﺻﺒﺮ ﺍﯾﻮﺏ ﻣﺜﻞ ﮔﺸﺘﻪ ﻭﻟﯿﮑﻦ ﺑﯽ ﺷﮏ!
ﻗﺼﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﻨﺤﺼﺮﺍ
……*ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﺮ*……

غرقِ مَهْوَش

عشق آن باشد که در آب فرات
تشنه تر بینی تو نورِ کائنات

عشق آن باشد که در میدان جنگ
خود برهنه سازد از هر لُبْس و رنگ

عشق آن باشد که می بُرّید دست
دید چون یوسف ز خودبینی بِرَسْت

عشق آن باشد که چون تیری کَشَند
بی خبر باشند غرقِ مَهْوَشَند

عشق آن باشد که از تکرارِ ذکر
بشنود مذکور ذاکر شد به سِفْر

آن که در هر حال، برهانش بدید
غیرِ او نزدش سِیَهْ بُد یا سفید

زشت و زیبا در قِبالش بی جلال
لایُقاسُ، ور بود یوسفْ جمال

مُتّکی بر نور او، مسرور شد
آمِن از نزدیک و از هر دور شد

صف قیامت

آن زمان که برای بردن من می شکافی صف قیامت را
اهل محشر به غبطه می گویند خوش به حالت نوشته نامت را

رو به سویم می آیی و آرام ،می شود کم ،خروش و همهمه ها
چشم می بندم و قدم به قدم ،می شمارم صدای گامت را

می گذاری به روی شانه ی من ،ناگهان دست مهربانت را…
مانده ام آن زمان چگونه دهم پاسخ اولین سلامت را

چارچوب تصورم اینهاست: این که قید مرا نخواهی زد
حدسم از عاقبت توهم نیست؛ تجربه کرده ام مرامت را

زیر هر آفتاب سوزان نه؛ زیر طوبای تو دلم گرم است
نکند کم کنی ز روی سرم سایه ی لطف مستدامت را

پیش تر وام عشق دادی تا بخرم آبرو برای خودم
ناله سر می دهم مگر با اشک بدهم قسط های وامت را

روزگارم اگر چه تفتیده ست، به سراب تو هم یقین دارم
تو خودت تشنه ای و می دانی حال عشاق تشنه کامت را

ادعایی نمی کنم اما فکر تنهایی ات مرا هم کشت
به گمانم می آمدم سویت می شنیدم اگر پیامت را

باسمه تعالی سر

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر
بلند مرتبه پیکر بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی “لا یمکن الفرار از عشق”
که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن
به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه مبادا کفن مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود
جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس “اجننی” گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پاره ی تن گفت:
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت لحظه ی آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

سری که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:
به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد
میان خاک الف لام میم طاها سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او
ادامه داشت ادامه سه روز …اما سر –

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیه ی کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد
نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت
به چوب، چوبه ی محمل نه با زبان با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

مهر خوبان

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه سید محمد حسین طباطبایی

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سپاهت

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم ونگاهت

در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بردمید و من به دل خاک
اجازتی که سر برکنم به جای گیاهت

تنور سینه ی ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده ی آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه های سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد تویی و خداست پشت پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

محمدحسین شهریار

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم

شب هجران تو اخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم

آید آن روز که در بازکنی پرده گشایی
تا به خاک قدمت جان و سر خوش بیازیم

به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار
تا پس از مرگبه وجد آمده در ساز و نواییم

گر به اندیشه بیاید که پناهی سا به کویت
نه سوی بتکده رو کرده و نه راهی حجازیم

ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم