در هوای تو

حسّی غریب می‌کشدم در هوای تو
ای آرزوی گم‌شده، جانم فدای تو

چشمی به راه دارم و دستی به آسمان
می‎خواهم از خدا که بمیرم برای تو

من با تمام پنجره‌ها قهر کرده‌ام
زیرا، ز هیچ‌یک نشنیدم صدای تو

این روزها که نام تو را می‌کنم صدا
خون می‌رود، ز چشمۀ چشمم برای تو

چون گردباد می‌دَوَم آنجا که بوی توست
صحرا و چشم‌های من و ردّ پای تو

خواستگه آفتاب

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان منست
نامه تو خط امان منست

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را
برکه بسپارد زمام خویش را

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه ی آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سپاهت

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم ونگاهت

در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بردمید و من به دل خاک
اجازتی که سر برکنم به جای گیاهت

تنور سینه ی ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده ی آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه های سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد تویی و خداست پشت پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

محمدحسین شهریار

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم

شب هجران تو اخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم

آید آن روز که در بازکنی پرده گشایی
تا به خاک قدمت جان و سر خوش بیازیم

به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار
تا پس از مرگبه وجد آمده در ساز و نواییم

گر به اندیشه بیاید که پناهی سا به کویت
نه سوی بتکده رو کرده و نه راهی حجازیم

ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم

مژده که روی خدا ز پرده برآمد

مژده که روی خدا ز پرده برآمد
آیت داور به خلق جلوه گر آمد
بی‌خبران را ز فیض کل خبر آمد
مظهرکل در لباس جزء درآمد
معنی واجب گرفت صورت امکان

شعشعه گسترد جلوهٔ صمدانی
گشت عیان سرّ صادرات نهانی
طاق طلب را قویم گشت مبانی
شاهد غیبی رسید و داد نشانی
از لمعات جمال قادر سبحان

از فلک کون تافت اختر تجرید
نفس احد سرزد ازهیولی توحید
لم‌یلد امروز یافت کسوت تولید
آنکه بدو زنده گشت هر سه موالید
وآنکه بدو تازه گشت چار خشیجان

عقل نخستین بزرگ صادر اول
کالبد مستنیر و جان ممثل
راه بدی را یکی فروخته مشعل
هادی و مهدی سمی احمد مرسل
حجة غایب ولی ایزد منان

قاعده ‌پرداز کارگاه الهی
راز جهان را دلش خبیرکماهی
جاهش برتر ز حد لایتناهی
فکربه کنه جلال و قدرش واهی
عقل به قرب کمال و جاهش حیران

شاهد غیبی و دلبر ازلی اوست
پرده‌نشین حریم لم‌یزلی اوست
باری سر خفی و نور جلی اوست
مرشد و مولا و پیشوا و ولی اوست
خواهش پیدا شمار و خواهش پنهان

ای قمر تابناک برج امامت
وی گهر آبدار درج کرامت
ای به قد و قامت تو شور قیامت
خیز و برافراز یک ره آن قد و قامت
خیز و برافروز یک‌ره آن رخ رخشان

غیر تو ای کنز مخفی احدیت
کیست که پیدا کند کنوز هویت
از تو عیان است جلوه صمدیت
هیچ تو را با خدای نیست دوئیت
ذات تو با ذات هواست یکسر و یکسان

خیز و عیان کن به خلق جلوهٔ دادار
خیز که حق خفت و گشت باطل بیدار
گر نکنی پای در رکاب ظفر یار
منتظرانت زنند ای شه ابرار
دست به دامان شهریار خراسان

زادهٔ موسی که طور اوست حریمش
عیسی گردون‌نشین غلام قدیمش
هر دو جهان ریزه‌خوار کف کریمش
آن که به فرمان واجب‌التعظیمش
بر جهد از نقش پرده ضیغم غژمان

خرگه ناسوت هست پایهٔ پستش
مسند لاهوت جایگاه نشستش
عقل خردمند گشته واله و مستش
غیرخدایش‌ مخوان که ‌هست ‌شکستش
بخ‌بخ از این عز و این جلالت و این شأن

ذاتش آئینهٔ خدای نما شد
گرچه خدا نیست کی جدا ز خدا شد
درگه او زیب بخش عرش علا شد
هر که به درگاه او ز روی صفا شد
ز اهل صفا شد بسان خواجه دوران

ملک‌الشعرای بهار*مسمطات*در منقبت حضرت حجة (‌ع‌)

زهی جمال رخش کرده پرتو افشانی

زهی جمال رخش کرده پرتو افشانی
به ماه چارده و آفتاب رخشانی

زهی ولی خدا قطب عالم امکان
جهان جود و کرم پیشوای یزدانی

ظهور قدرت دادار حجت بن حسن
که ظاهر است از او کبریای سبحانی

نجات امت مظلوم و خلق مستضعف
امید مردم محروم و فیض رحمانی

سپهر مجد و شرف شمس آسمان جلال
جمال غیب ابد شاه ملک امکانی

اگر چه پر شده عالم زفتنه و زفساد
مسلط اند به دنیا جنود شیطانی

به نام صلح و دموکراسی و وطن خواهی
زنند ضربه به شخصیت مسلمانی

گرفته است بشر راه انحراف و خطا
به هر مکان نگرم تیره است و ظلمانی

بگیرد ار همه اقطار محنت ایام
شب فراق شود هر چه بیش طولانی

بمان به جا و مشو ناامید چون آید
امام و منجی کل مقتدای پایانی

سلیل احمد مرسل همان کسی که خدا
عطا نموده به او منصب جهانبانی

جهان نجات دهد از فساد و استکبار
دوباره زنده کند راه و رسم انسانی

در آورد همگان زیر پرچم اسلام
نظام می نبود جز نظام قرآنی

ظهور می کند و می کند اساس ستم
کند زمین و زمان را زعدل نورانی

امیر معدلت آیین و معدلت گستر
دهد نجات همه خلق از پریشانی

خوش آن زمانه و آن روزگار و آن ایام
خوش آن حکومت و آن عدل و عصر روحانی

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

شیخ بهایی*دیوان اشعار*مخمس

یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد

یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد
عیسی شود ان خسته که بیمارتو باشد

گر خاک شود سرمه خاموشی سیل است
آن سینه که گنجینه اسرار تو باشد

چون برق سبکسیر بود شمع مزارش
هر سوخته جانی که طلبکار تو باشد

هر چاک قفس از تو خیابان بهشتی است
خوش وقت اسیری که گرفتارتو باشد

سیلاب قیامت به نظر موج سراب است
آن را که نظر واله رفتار تو باشد

بر چهره گل پای چوشبنم نگذارد
آن راهروی را که به پاخار تو باشد

خوابی که به از دولت بیدار توان گفت
خوابی است که در سایه دیوارتو باشد

از چشمه خورشید جگر سوخته آید
هر دیده که لب تشنه دیدارتو باشد

در رشته کشد گوهر خورشید نگاهش
چشمی که به رخسار گهربارتو باشد

صائب اگر از خویش توانی بدر آمد
این دایره ها نقطه پرگار تو باشد

دیوان اشعار*غزلیات*غزل شمارهٔ ۴۳۸۸

خورشید من برآی که وقت دمیدن است

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر، گریبان در یدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است

سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است