زخم گلو

بس کن رباب حرمله بیدار می‌شود
سهمت دوباره خندۀ انظار می‌شود

کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده

بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست، دست خودت را تکان نده

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی‌شود
این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود

هنر کج

دیری است که در هوای دلبر
دل می‌پردم چنان کبوتر

هر پرده ز گوشه‌ی دل ماست
چون حاجب و پرده‌دار این در

از جان نتراودم به جز مرگ
وز خون رگم بغیر نشتر

در ما نکند نراند آن حکم
ما را نکند براند از در

گر دشتم و کوه اسیر اویم
در بند وی ام نه بند دیگر

در یاد لبش عقیق هستم
در کوه فراق روی دلبر

آه ای دل من بساز با بت
آه ای جگرم بمان به آذر

جان است و نهفته است در تن
فکر است و نشسته است در سر

اکنون که نبینمش عیانی
در هیچ افق به هیچ منظر

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ما را دم آفتاب کشتند
پیش رخ آن جناب کشتند

در گریه شدیم کشته‌ی مست
ما را وسط شراب کشتند

رفتیم تصادفا به زلفش
ما را سر پیچ و تاب کشتند

می‌کشت به حکم دل‌بخواهی
ما را نه سر حساب کشتند

یک روز خود از ثواب مردیم
یک روز سر صواب کشتند

گشتیم هلاک نرگس او
ما را به میان خواب کشتند

گفتیم کجاست زندگانی
ما را عوض جواب کشتند

ما را وسط دو دیده‌ی خویش‌
 مابین دو نهر آب کشتند

بر خاک چو شیشه ای پر از عطر
بر مقدم بوتراب کشتند

اکنون که ملازمان رویش
دل را پس این حجاب کشتند

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

خون جگرم زد از بصر موج
آری که چنین زند جگر موج

دریای شرار نامه‌ی ماست
بستیم به بال نامه‌بر موج

با ما چه کند که تلخ‌کامیم
گیرم که زند بسی شکر موج

ای شیر نجف سری بجنبان
چونان که میان بحر سر موج

با یک دو تکان سر بینداز
در نقشه‌ی دهر و بوم و بر موج

تا ری برود نجف به هر باد
تا ری برود نجف به هر موج

ماراست میان دوست ساحل
با توست ز زلف تا کمر موج

دوشینه که داشت از شرارت
پروانه‌ی من به بال و پر موج

آن شعله مرا محیط غم شد
امید مرا شد از خطر موج

در بحر غمت شکست خوردم
من بودم و تخته و دگر موج

با خون دل و جگر نوشتم
نیمی روی تخته نیم بر موج

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

از پلک تو ملک تا که نم شد
هر قطره‌ی قابل تو یم شد‌

احکام امور می‌نویسد
دستی که به تیغ تو علم شد

تو از پس پرده هو کشیدی
عیسای طبیب متهم شد

روزی ز عسل به قهر رفتی
بیچاره ز هول خویش سم شد

آهوی نگاه شاعرانت
رم کرد به هر کجا حرم شد

خورشید به سایه داد تشریف
قنبر نه به خویش محترم شد

شد ترس ملازم جدایی
تا همدم عاشقان جنم شد

خون تو به خون ما اثر داد
این است که عشق دم به دم شد

بیچاره دلم که در فراقت
بازیچه‌ی عشق و شور و غم شد

وصل چو منی به حشر افتاد
از بس که اهم فی‌الاهم شد

چون راه در آن جمال اکمل
در شدت بستگی اتم شد

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم‌ 

ای عارض تو بهار عریان
ای جبر تو اختیار عریان

شیرازه نشد فضائل تو
ای منقبتت بحار عریان

پروانه‌ی داغ ما نشد مهر
جز شمع در اعتبار عریان

تن‌پوش بدوز بر مزارت
زین شعر قصیده‌وار عریان

با ماست ردای زلف دلبر
با توست بنفشه‌زار عریان

هوهوی خدای شد ملبس
در کسوت ذوالفقار عریان

برخیز و بپوش خون ما را
بر جاده و رهگذار عریان

حتی نجفت چو رخت بندی
دور از تو شود دیار عریان

شد گوش من از زمان طفلی
بر حسن تو پرده‌دار عریان

از کعبه اگر که چشم پوشی
رحم است به مستجار عریان

صد خرقه به تن کند چو منصور
از دست تو چوب دار عریان

چون جامه‌ی پلک باز کردم
شد دیده‌ی من شکار عریان

بی جلوه‌ی تو به تن چه پوشد
آیینه‌ی بی‌قرار عریان

بی روی تو آتشی ننوشم
زین می که بود شرار عریان

اکنون که مرا نمی‌کند مست
این دختر رز تبار عریان

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

بستند فرشتگان تو را صف
سبوح به لب صبوح بر کف

حوری به هوای دوست برداشت
از زلف سه تار و از دلش دف

هر کس که رود به مکه حاجی است
وآن کس که رود نجف منجف

آدم که به آب بود و در گل
بودی تو به صنع خود معرف

در سجده بر آدم نخستین
گشتند چو قدسیان ملکف

بر مشرف کائنات کردند
سجده ز شرافت تو اشرف

عشق تو نداشت در دو عالم
تاریخ صدور و روز مصرف

موسی به عدم چو بود می‌ریخت
از گیسوی تو دوات مصحف

اکنون که شد از شکاف دیوار
کعبه به قدم تو مشرف

از هجر یگانه چاره این است
کز سوز جگر چو وادی طف

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

تیغ تو علی نبود اگر کج
می‌رفت دلم به هر سفر کج

شد فتح دلم به ذوالفقارت
بگرفت کجی ره دگر کج

ای حرف دل تو دم به دم راست
وی زلف سر تو سر به سر کج

من مدح دو ابروی تو گویم
این جاست که می‌شود هنر کج

آورده تو را ثقیل نامی
جبریل چو گشته بال و پر کج

خورشید کج از افق برآید
گر زلف کنی به رخ سحر کج

یک سوی زمین شود گرانتر
تیغت چو شود سر کمر کج

بیهوده ز تن زره نکندی
شمشیر شود بر آن گهر کج

از گیسوی توست یا ز تیغت
پیچد به مدینه گر خبر کج

تنها نه ردیف نیست کارم
بل گشته ردیف شعر تر کج

وقتی که زبان بریزم و باز
زلفین تو هست بیشتر کج

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

شد ساغر من شراب واجب
شد تیغ تو شیخ و شاب واجب

تعظیم خم از شعائر توست
در عهد تو شد شراب واجب

بالای تو نیز حکم دارد
در سایه‌ی توست خواب واجب

در زلف تو شرم من ضروری است
در ختم بود گلاب واجب

بوسید نبی تو را و گردید
بوسیدن آفتاب واجب

دستم همه عمر زیر سنگ است
در گشت چو بر رکاب واجب

بر خرمن من شرر مؤکد
بر سوخته‌ی تو آب واجب

زنجیر طبیعتش همین است
ای زلف تو اضطراب واجب

بر من سر شعله لال بودن
وقتی شد از آن جناب واجب

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

 
زان زلف شب و میان باریک
ره سخت شده‌است و سخت تاریک

این محشر کبریاست یا رخ
ما یصنع فیک جل باریک

گفتم که ببوسمت از این دور
گفتم که نشانمت به نزدیک

شد بوسه تلف ز دوری راه
نزدیک شد احتضار من لیک

امید وصال زنده‌ام کرد
کوری دو دیده‌ی اعادیک

تیغی بدوان به جای نامه
یا تعزیتی به جای تبریک

بگذر ز فرات و پیش ما آی
شد دجله دو دیده‌ی موالیک

مگذار مرا ز تو بگیرند
چونان که ز فارس خاک تاجیک

اندازه‌وصل تو نبودم
اندازه نگه نداشتم نیک

گفتند که سجده بر تو شرک است
معنی است غلام شرک و تشریک

من خواستمت خدا نخوانم
ای شأن اجل نمی‌گذاریک

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم‌

هر پنج

پر از سیاه و سپیدیم همچو عرصه شطرنج
پر از نشاط و امیدیم و پر ز غصه و از رنج
خرابه ایم و پر از مار و کژدم و اثر گنج
بیا که ساعد و بازو و روی و پنجه و آرنج
نهاده ایم چنان سگ سر مزار تو هر پنج

شکسته می دمد از من دلی که ناله ندارد
شکسته باد سری کز درت حواله ندارد
خراب باد دلی کز رخت پیاله ندارد
قلم، دوات و خط و کاتب و رساله ندارد
مگر به باد رود جمله بر نثار تو هر پنج

سکوت محض دویده است در خیال تبسم
تبسمی که رسد خنده بر کمال تبسم
نداد جاه تو بر عاشقان مجال تبسم
حواس جمع شد از لطف پایمال تبسم
حواس خمسه ما ذبح خنده دار تو هر پنج

بریز در قدحم باده ای حکومت کامل
بکش به صفحه من خطی از سلاسل باطل
مرا خلاص کن از این سلاسلم ز مراحل
وجود و نیستی و دوزخ و بهشت و منازل
اگر تو حکم کنی می شود غبار تو هر پنج

نبی نبی شده از تو ز توست مرسل مرسل
تویی مفصل خالص تویی خلاصه مفصل
چنین شده است مبرهن چنین شده است مسجل
تشیع و حنفی مالکی و شافع و حنبل
نهاده گردن خود زیر ذوالفقار تو هر پنج

نجف به رقص درآرد مرا به رغم کسالت
ز لطف کم نگذارد علی به رغم جلالت
به اختیار کشیدم ز جبر خویش خجالت
خلیل و موسی و عیسی و نوح و ختم رسالت
نشسته در علم جبر و اختیار تو هر پنج

برون علیست ز حرف و برون علیست ز اوصاف
برون ز ننگ محیط و برون ز حیطه اطراف
برون ز غیر به جز خود هم از خلائف و اسلاف
بهشت و دوزخ و دنیا و هم جهنم و اعراف
به هیچ نیز نیرزند بی کنار تو هر پنج

چو جبرئیل به شوقت شکفته آید و رقصد
چه جای عیب که چون من تو را ستاید و رقصد
فقط نه دوست به مردن غزل سراید و رقصد
به روز واقعه مرحب زره گشاید و رقصد
حواس خمسه عالم به چنگ تار تو هر پنج

درآ به مجلس ما بر خلاف رای ستیزان
نشسته اند غلامان ستاده اند کنیزان
به سلطه تا که نشستی نشست ناز عزیزان
صراط و نامه اعمال و قبر و محشر و میزان
قیام کرده تماما به افتخار تو هر پنج

به اعتبار تو منبر به اعتبار تو گنبد
به اعتبار تو آتش به اعتبار تو معبد
به اعتبار تو شد هر که شد رسول مؤید
خلیل و موسی و عیسی و نوح و حضرت احمد
گرفته اند نبوت به اعتبار تو هر پنج

اگر طهور شود منجسی به آب مضافی
رسد عدوی علی از کدورتش سوی صافی
ببند کام و مزن نزد شاه حرف اضافی
بحار و مختصر و عروه و مکاسب و کافی
عریضه ایست که افتاده در بحار تو هر پنج

بیا که خون دلم میچکد ز خنجر بالغ
به سلطه تو درآمد فلک بدون مبالغ
شدی بدون مبالغ ز دست مسئله فارغ
فقیه و صوفی و غداره بند و عام و نوابغ
بدون دام شده یک سره شکار تو هر پنج

چه لعبت است نمودی به دوستان نحیفت
چگونه بار کشم زیر عشوه های ظریفت
مرا به خواب نمیشد شوم به غصه حریفت
بیا که ابرو و خال و خط و دو چشم شریفت
هدر نموده مرا مثل خون به کار تو هر پنج

به جز تو کیست در این بزم قدس لایتغیر
به جز تو کیست به کیفیت اینقدر همه حیدر
به جز تو کیست همه فرع و اصل و جزء و کل آخر
حسین و زینب و عباس و اکبر و علی اصغر
نشسته اند همه داخل مزار تو هر پنج

گوشم

باز پیچیده مگر نام علی در گوشم
کز طرب پر شده تا پرده ی آخر گوشم

تاب این حلقه کجا و تب این زخمه کجا
می تپد تندتر از نبض کبوتر ، گوشم

در تب نام گذاری چه به گوشم خواندند
که به روی احدی وا نکند در ، گوشم

جز به نام علی این قلعه نشد هرگز فتح
می کند فخر به خود چون در خیبر ، گوشم

تاکنون هرچه شنیده ست به جز نام علی
همه را کرده برون از در دیگر ، گوشم

گوش من یک صدف خالی بی گوهر بود
گشت با نام علی معدن گوهر گوشم

بعد از این نافه از این ناف به چین خواهد رفت
بس که چون نافه ی چین گشته معطر گوشم

از زمانی که شدم حلقه به گوش در او
نیست چون خضر ، بدهکار سکندر ، گوشم

” قصری ” از شوق غلامی شده یکپارچه گوش
قنبری کو که دو صد حلقه کند در گوشم

عرق

ای کرده از حیای نگاهت حیا عرق
رحمی که برد هر دو جهان را ز جا عرق

شرمنده گر شود نفس ناله گریه است
افسانه ایست اینکه ندارد صدا عرق

در سایه تو کشت مرا آفتاب عشق
حتی نبود ذبح تو را خونبها عرق

تبخیر یا سقوط به شبنم چه میشود
گم میکند به صورت تو دست و پا عرق

ذکر علی الدوام که گفتیم خجلت است
پیشانیم فدای صفای تو یا عرق

نام شراب را به عرق کرده ام بدل
چندان که شد به چهره تو آشنا عرق

کاری بلد نبود دلم در قبال تو
آخر گرفت دست مرا از وفا عرق

معنی برای خجلت برنامه ای نداشت
کردیم در هوای رخت بی هوا عرق

آلوده

گر شود کافه ی مردم به حساب آلوده
قهوه ی چشم تو فالی ست به خواب آلوده

زودتر می شکند توبه ی خشک از آن روی
سر سجاده کنم لب به شراب آلوده

نام ما را بنویسید به ایوان نجف
نشد از نام سگ کهف، کتاب آلوده

زیر سنگ است به عشق تو علی جان دستم
تا عقیق یمنی شد به رکاب آلوده

دامن عصمتم از گَرد عبادت پاک است
نشود بنده ی حیدر به ثواب آلوده

زآشنایان چه توقع ز غریبان چه ملال
در محیطی که نشد بحر به آب آلوده

معنی از خیر گذشتن به درش بگذر باز
حیف از آن لب که بگردد به عتاب آلوده

آمدم ای شاه پناهم بده

آمدم ای شاه پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده

ای حَرَمت ملجأ درماندگان / دور مران از در و راهم بده

ای گل بی‌خار گلستان عشق / قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم / اذن به یک لحظه نگاهم بده

ای که حریمت مَثل کهرباست / شوق و سبک خیزی کاهم بده

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع / گرمی جان‌سوز به آهم بده

لشکر شیطان به کمین منند / بی‌کسم ای شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من / با نظری یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند / نور بدان شام سیاهم بده

آن چه صلاح است برای «حسان» / از تو اگر هم که نخواهم بده

حضرت فاطمه معصومه(س)

«و دانه ریخت٬ بیایی کبوترش باشی
دوباره آینه‌ای در برابرش باشی

نه اینکه پر بکشی و به شهر او نرسی
میان راه پرستوی پرپرش باشی

مدینه شهر غریبی برای فاطمه هاست
نخواست گم شده‌ای مثل مادرش باشی

خدا تو را به دل بی قرار ما بخشید
و خواست جلوه‌ای از حوض کوثرش باشی

به قم رسیدی و گم کرد دست و پایش را
چو دید آمده‌ای سایه‌ی سرش باشی

اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد
و تا همیشه تو یاس معطرش باشی

نگاه تو همه را یاد او می‌اندازد
به چهره‌ات چه می‌آید که خواهرش باشی

خدا نخواست تو هم با جوادِ کوچکِ او
گواه رنج نفس‌های آخرش باشی

نخواست باز امامی کنار خواهر خود …
نخواست زینبِ یک شام دیگرش باشی»

همیشه روی لبم ذکر یا اباالفضل است

همیشه روی لبم ذکر یا اباالفضل است

چراکه حضرت مشکل گشا اباالفضل است

دودست داده به راه خدا وپس چه عجب

اگر که معنی دست خدا اباالفضل است

به جمله جمله ی یا کاشف الکروب قسم

که استجابت صدها دعا اباالفضل است

نمونه است اباالفضل و در مسیر حسین

کسی که شدهمه چیزش فدا اباالفضل است

از ابتدا به من آموخت مادرم تنها

دوای درد گرفتارها اباالفضل است

چه ترس دارد از آتش ،چه ترس از دوزخ

اگر شفاعت هر شیعه با اباالفضل است

خود امام زمان گفته است می آید

به مجلسی که در آن ذکر یااباالفضل است

بگیر ذکر اباالفضل با امام زمان

ببین که بر لب صاحب عزا اباالفضل است

چشمان خیس علقمه

چشمان خیس علقمه امواج رود بود

آن روز رود، شاهد کشف و شهود بود

آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد

در دست ابن ملجم میدان، عمود بود

از شوق سجده صالح دین از فراز اسب

بر خاک سبز کرب و بلا در سجود بود

شکر خدا که راه تماشا گرفت خون

آخر هنوز صورت مادر کبود بود

این قصّه آب می خورد از چشم شور ماه

نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود