بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟!

به کسی جمال خود را ننموده‏یی و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!

به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی

همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!

چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟

شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!

نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی

ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی!

نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی

نومید و مفلسیم

نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس
نقد وجود داده به تاراج صد هوس
نالان بگرد کعبه کوی تو چون جرس
عصیان هزار عمر و گرفتار یک نفس
لطفی کن ای کریم و بفریاد ما برس
کز خلد بهشت لطف تو صد بار خوشتر است

بلندمرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاد

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان 
فتاده از حرکت، ذوالجناح وز جولان

هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت

کشید پــا ز رکـاب آن خلاصه ی ایجاد
 به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

بلندمرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

در هوای تو

حسّی غریب می‌کشدم در هوای تو
ای آرزوی گم‌شده، جانم فدای تو

چشمی به راه دارم و دستی به آسمان
می‎خواهم از خدا که بمیرم برای تو

من با تمام پنجره‌ها قهر کرده‌ام
زیرا، ز هیچ‌یک نشنیدم صدای تو

این روزها که نام تو را می‌کنم صدا
خون می‌رود، ز چشمۀ چشمم برای تو

چون گردباد می‌دَوَم آنجا که بوی توست
صحرا و چشم‌های من و ردّ پای تو

یا سیدی خُذنی

ز داغ تو دل حزین است،‌ به یادت چله‌نشین است

القلب حزین من مصیبتک، ویبکی علیک أربعین یوما

همه آرام و قرار این دل زیارت در اربعین است

و کل أمنیاته أن یزورک فی أربعینیّتک

سپردم دل را به جاده، میایم پای پیاده

ترکت قلبی فی طریقک، أسیر إلیک حافیاً

ره عشق است و ندارم باکی اگر خاری در کمین است

الطریق طریق العشق ولا أخاف من أن یکون مفروشا بالأشواک

(جان و جانان من، عشق و ایمان من، با تو پیمان من، حسین)

یا نفسی و عزیزی، یا عشقی و إیمانی، عهدی معک یا حسین

ألا یا حجَّ الحنینِ، سَقاکم زَمزمُ عَینی

ای حج عشق (کنایه از زیارت امام حسین) شوق زیارتت اشک از دیدگانم جاری ساخت

تُلبّیکُم سیّدی أشواقی بإحرامِ الأربعینِ

هوای شوقم با احرام اربعین به ندای شما لبیک می‌گوید

و شوقاً یهفُو جَبینی، یُؤدّی لو سجدتینِ

پیشانیم مشتاق است تا در نماز عشقت برخاک بیفتد

ویَسعى بین الصفا و المروى لعباسٍ و الحسینِ

و بین صفا و مروه عباس و حسین سعی به جای‌ آورد

لو قطّعوا کفّی، لو قطّعوا رِجلی، أمضی لکم زَحفاً، حسین

ای حسین! اگر دستم را جدا کنند، اگر پایم را قطع کنند سینه خیز به سویت می آیم

یا سیدی خُذنی، قد فتَّنی حُزنی، أشتاقُکم حدَّ الحَنین

مولایم مرا دریاب، غم تو ویرانم کرد، دلتنگ و مشتاق شما هستم

(یا سیدی خذنی، حسین)

مولایم مرا دریاب

أتاکُم هُدهدُ قلبی جَناحاهُ نارُ حبّی

هدهد قلبم به سوی شما آمده است و دو بال او آتش عشق من است

أتاکِ یا کربلا مشتاقاً یُلبِّیکِ وآحسیناه

و مشتاقانه، لبیک گویان و با ندای واحسیناه به سوی تو آمده است

حَنیناً عرشُ هواکَ بِلمحِ الطّرفِ أتاکَ

هوای عشق والای تو بر قلبم نشسته است، و با چشم بر هم زدنی به سوی تو می‌آید

مَشى طیّاراً معَ الزُّوارِ بآهاتٍ وآحسیناه

قلب من به همراه زائرانت، با ناله واحسیناه به سوی تو پرواز می‌کند

تَحلُو بکَ الآهُ، لاعذّبَ اللهُ، قلباً بهِ حبُ الـ ـحسین

دردها با تو شیرین می‌شود، خداوند عذاب نکند قلبی که محبت حسین در آن است

یا سیدی خُذنی، قد فتَّنی حُزنی، أشتاقُکم حدَّ الحَنین

مولایم مرا دریاب، غم تو سرگردانم کرد، دلتنگ شما هستم

(یا سیدی خذنی، حسین)

مولایم مرا دریاب

زاده‌ی لیلی؛ مرا مجنون مکن

در جواب ار تنک شکر قند ریخت
شکر از لب های شکر خند ریخت

گفت: کای فرزند مقبل آمدی
آفت جان، رهزن دل آمدی

کرده‌یی از حق؛ تجلی ای پسر
زین تجلی، فتنه‌ها داری بسر

راست بهر فتنه، قامت کرده‌یی
وه کزین قامت، قیامت کرده‌یی

نرگست بالاله در طنازیست
سنبلت با ارغوان در بازیست

از رخت مست غرورم می‌کنی
از مراد خویش دورم می‌کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست
رو که در یک دل نمی‌گنجد دو دوست

بیش ازین بابا! دلم را خون مکن
زاده‌ی لیلی؛ مرا مجنون مکن

پشت پا، بر ساغر حالم مزن
نیش بر دل؛ سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت دل مریز
بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز
همچو زلف خود، پریشانم مساز

حایل ره، مانع مقصد مشو
بر سر راه محبت، سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا
بعد از آن؛ مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار
از تو بهتر گوهری، بهر نثار

هرچه غیر از اوست، سد راه من
آن بت ست و غیرت من، بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تست
مانع راه محبت، مهر تست

آن حجاب از پیش چون دورافکنی
من تو هستم در حقیقت، تو منی

چون ترا او خواهد از من رو نما
رو نما شو، جانب او، رو، نما

اگر کشتن چرا آبت ندادن

اگر کشتن چرا آبت ندادن
چرا زان در نایابت ندادن

اگر کشتن چرا خاکت نکردن
کفن بر جسم صد چاک نکردن

اگر کشتن چرا مویت کشیدن
چو گرگان پنجه بر رویت کشیدن

برادر جان سلیمان زمانی
چرا انگشت و انگشتر نداری

چرا بر تن برادر سر نداری
بمیرم من مگر مادر نداری

خودم دیدم حیسن را سربریدن
خودم دیدم که در خونش کشیدن

خودم دیدم گلوی اصغرم را
خودم در ورکشیدم اکبرم را

وای حسین – وای حسین

تموم زندگی مال حسینه
دلم همواره دنبال حسینه

مگه هر کی بد شد دل نداره
مگه عشقت برام حاصل نداره

مگه ادم بدا عاشق نمی شن

زخم گلو

بس کن رباب حرمله بیدار می‌شود
سهمت دوباره خندۀ انظار می‌شود

کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده

بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست، دست خودت را تکان نده

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی‌شود
این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود

هنر کج

دیری است که در هوای دلبر
دل می‌پردم چنان کبوتر

هر پرده ز گوشه‌ی دل ماست
چون حاجب و پرده‌دار این در

از جان نتراودم به جز مرگ
وز خون رگم بغیر نشتر

در ما نکند نراند آن حکم
ما را نکند براند از در

گر دشتم و کوه اسیر اویم
در بند وی ام نه بند دیگر

در یاد لبش عقیق هستم
در کوه فراق روی دلبر

آه ای دل من بساز با بت
آه ای جگرم بمان به آذر

جان است و نهفته است در تن
فکر است و نشسته است در سر

اکنون که نبینمش عیانی
در هیچ افق به هیچ منظر

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ما را دم آفتاب کشتند
پیش رخ آن جناب کشتند

در گریه شدیم کشته‌ی مست
ما را وسط شراب کشتند

رفتیم تصادفا به زلفش
ما را سر پیچ و تاب کشتند

می‌کشت به حکم دل‌بخواهی
ما را نه سر حساب کشتند

یک روز خود از ثواب مردیم
یک روز سر صواب کشتند

گشتیم هلاک نرگس او
ما را به میان خواب کشتند

گفتیم کجاست زندگانی
ما را عوض جواب کشتند

ما را وسط دو دیده‌ی خویش‌
 مابین دو نهر آب کشتند

بر خاک چو شیشه ای پر از عطر
بر مقدم بوتراب کشتند

اکنون که ملازمان رویش
دل را پس این حجاب کشتند

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

خون جگرم زد از بصر موج
آری که چنین زند جگر موج

دریای شرار نامه‌ی ماست
بستیم به بال نامه‌بر موج

با ما چه کند که تلخ‌کامیم
گیرم که زند بسی شکر موج

ای شیر نجف سری بجنبان
چونان که میان بحر سر موج

با یک دو تکان سر بینداز
در نقشه‌ی دهر و بوم و بر موج

تا ری برود نجف به هر باد
تا ری برود نجف به هر موج

ماراست میان دوست ساحل
با توست ز زلف تا کمر موج

دوشینه که داشت از شرارت
پروانه‌ی من به بال و پر موج

آن شعله مرا محیط غم شد
امید مرا شد از خطر موج

در بحر غمت شکست خوردم
من بودم و تخته و دگر موج

با خون دل و جگر نوشتم
نیمی روی تخته نیم بر موج

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

از پلک تو ملک تا که نم شد
هر قطره‌ی قابل تو یم شد‌

احکام امور می‌نویسد
دستی که به تیغ تو علم شد

تو از پس پرده هو کشیدی
عیسای طبیب متهم شد

روزی ز عسل به قهر رفتی
بیچاره ز هول خویش سم شد

آهوی نگاه شاعرانت
رم کرد به هر کجا حرم شد

خورشید به سایه داد تشریف
قنبر نه به خویش محترم شد

شد ترس ملازم جدایی
تا همدم عاشقان جنم شد

خون تو به خون ما اثر داد
این است که عشق دم به دم شد

بیچاره دلم که در فراقت
بازیچه‌ی عشق و شور و غم شد

وصل چو منی به حشر افتاد
از بس که اهم فی‌الاهم شد

چون راه در آن جمال اکمل
در شدت بستگی اتم شد

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم‌ 

ای عارض تو بهار عریان
ای جبر تو اختیار عریان

شیرازه نشد فضائل تو
ای منقبتت بحار عریان

پروانه‌ی داغ ما نشد مهر
جز شمع در اعتبار عریان

تن‌پوش بدوز بر مزارت
زین شعر قصیده‌وار عریان

با ماست ردای زلف دلبر
با توست بنفشه‌زار عریان

هوهوی خدای شد ملبس
در کسوت ذوالفقار عریان

برخیز و بپوش خون ما را
بر جاده و رهگذار عریان

حتی نجفت چو رخت بندی
دور از تو شود دیار عریان

شد گوش من از زمان طفلی
بر حسن تو پرده‌دار عریان

از کعبه اگر که چشم پوشی
رحم است به مستجار عریان

صد خرقه به تن کند چو منصور
از دست تو چوب دار عریان

چون جامه‌ی پلک باز کردم
شد دیده‌ی من شکار عریان

بی جلوه‌ی تو به تن چه پوشد
آیینه‌ی بی‌قرار عریان

بی روی تو آتشی ننوشم
زین می که بود شرار عریان

اکنون که مرا نمی‌کند مست
این دختر رز تبار عریان

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

بستند فرشتگان تو را صف
سبوح به لب صبوح بر کف

حوری به هوای دوست برداشت
از زلف سه تار و از دلش دف

هر کس که رود به مکه حاجی است
وآن کس که رود نجف منجف

آدم که به آب بود و در گل
بودی تو به صنع خود معرف

در سجده بر آدم نخستین
گشتند چو قدسیان ملکف

بر مشرف کائنات کردند
سجده ز شرافت تو اشرف

عشق تو نداشت در دو عالم
تاریخ صدور و روز مصرف

موسی به عدم چو بود می‌ریخت
از گیسوی تو دوات مصحف

اکنون که شد از شکاف دیوار
کعبه به قدم تو مشرف

از هجر یگانه چاره این است
کز سوز جگر چو وادی طف

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

تیغ تو علی نبود اگر کج
می‌رفت دلم به هر سفر کج

شد فتح دلم به ذوالفقارت
بگرفت کجی ره دگر کج

ای حرف دل تو دم به دم راست
وی زلف سر تو سر به سر کج

من مدح دو ابروی تو گویم
این جاست که می‌شود هنر کج

آورده تو را ثقیل نامی
جبریل چو گشته بال و پر کج

خورشید کج از افق برآید
گر زلف کنی به رخ سحر کج

یک سوی زمین شود گرانتر
تیغت چو شود سر کمر کج

بیهوده ز تن زره نکندی
شمشیر شود بر آن گهر کج

از گیسوی توست یا ز تیغت
پیچد به مدینه گر خبر کج

تنها نه ردیف نیست کارم
بل گشته ردیف شعر تر کج

وقتی که زبان بریزم و باز
زلفین تو هست بیشتر کج

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

شد ساغر من شراب واجب
شد تیغ تو شیخ و شاب واجب

تعظیم خم از شعائر توست
در عهد تو شد شراب واجب

بالای تو نیز حکم دارد
در سایه‌ی توست خواب واجب

در زلف تو شرم من ضروری است
در ختم بود گلاب واجب

بوسید نبی تو را و گردید
بوسیدن آفتاب واجب

دستم همه عمر زیر سنگ است
در گشت چو بر رکاب واجب

بر خرمن من شرر مؤکد
بر سوخته‌ی تو آب واجب

زنجیر طبیعتش همین است
ای زلف تو اضطراب واجب

بر من سر شعله لال بودن
وقتی شد از آن جناب واجب

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

 
زان زلف شب و میان باریک
ره سخت شده‌است و سخت تاریک

این محشر کبریاست یا رخ
ما یصنع فیک جل باریک

گفتم که ببوسمت از این دور
گفتم که نشانمت به نزدیک

شد بوسه تلف ز دوری راه
نزدیک شد احتضار من لیک

امید وصال زنده‌ام کرد
کوری دو دیده‌ی اعادیک

تیغی بدوان به جای نامه
یا تعزیتی به جای تبریک

بگذر ز فرات و پیش ما آی
شد دجله دو دیده‌ی موالیک

مگذار مرا ز تو بگیرند
چونان که ز فارس خاک تاجیک

اندازه‌وصل تو نبودم
اندازه نگه نداشتم نیک

گفتند که سجده بر تو شرک است
معنی است غلام شرک و تشریک

من خواستمت خدا نخوانم
ای شأن اجل نمی‌گذاریک

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم‌

هر پنج

پر از سیاه و سپیدیم همچو عرصه شطرنج
پر از نشاط و امیدیم و پر ز غصه و از رنج
خرابه ایم و پر از مار و کژدم و اثر گنج
بیا که ساعد و بازو و روی و پنجه و آرنج
نهاده ایم چنان سگ سر مزار تو هر پنج

شکسته می دمد از من دلی که ناله ندارد
شکسته باد سری کز درت حواله ندارد
خراب باد دلی کز رخت پیاله ندارد
قلم، دوات و خط و کاتب و رساله ندارد
مگر به باد رود جمله بر نثار تو هر پنج

سکوت محض دویده است در خیال تبسم
تبسمی که رسد خنده بر کمال تبسم
نداد جاه تو بر عاشقان مجال تبسم
حواس جمع شد از لطف پایمال تبسم
حواس خمسه ما ذبح خنده دار تو هر پنج

بریز در قدحم باده ای حکومت کامل
بکش به صفحه من خطی از سلاسل باطل
مرا خلاص کن از این سلاسلم ز مراحل
وجود و نیستی و دوزخ و بهشت و منازل
اگر تو حکم کنی می شود غبار تو هر پنج

نبی نبی شده از تو ز توست مرسل مرسل
تویی مفصل خالص تویی خلاصه مفصل
چنین شده است مبرهن چنین شده است مسجل
تشیع و حنفی مالکی و شافع و حنبل
نهاده گردن خود زیر ذوالفقار تو هر پنج

نجف به رقص درآرد مرا به رغم کسالت
ز لطف کم نگذارد علی به رغم جلالت
به اختیار کشیدم ز جبر خویش خجالت
خلیل و موسی و عیسی و نوح و ختم رسالت
نشسته در علم جبر و اختیار تو هر پنج

برون علیست ز حرف و برون علیست ز اوصاف
برون ز ننگ محیط و برون ز حیطه اطراف
برون ز غیر به جز خود هم از خلائف و اسلاف
بهشت و دوزخ و دنیا و هم جهنم و اعراف
به هیچ نیز نیرزند بی کنار تو هر پنج

چو جبرئیل به شوقت شکفته آید و رقصد
چه جای عیب که چون من تو را ستاید و رقصد
فقط نه دوست به مردن غزل سراید و رقصد
به روز واقعه مرحب زره گشاید و رقصد
حواس خمسه عالم به چنگ تار تو هر پنج

درآ به مجلس ما بر خلاف رای ستیزان
نشسته اند غلامان ستاده اند کنیزان
به سلطه تا که نشستی نشست ناز عزیزان
صراط و نامه اعمال و قبر و محشر و میزان
قیام کرده تماما به افتخار تو هر پنج

به اعتبار تو منبر به اعتبار تو گنبد
به اعتبار تو آتش به اعتبار تو معبد
به اعتبار تو شد هر که شد رسول مؤید
خلیل و موسی و عیسی و نوح و حضرت احمد
گرفته اند نبوت به اعتبار تو هر پنج

اگر طهور شود منجسی به آب مضافی
رسد عدوی علی از کدورتش سوی صافی
ببند کام و مزن نزد شاه حرف اضافی
بحار و مختصر و عروه و مکاسب و کافی
عریضه ایست که افتاده در بحار تو هر پنج

بیا که خون دلم میچکد ز خنجر بالغ
به سلطه تو درآمد فلک بدون مبالغ
شدی بدون مبالغ ز دست مسئله فارغ
فقیه و صوفی و غداره بند و عام و نوابغ
بدون دام شده یک سره شکار تو هر پنج

چه لعبت است نمودی به دوستان نحیفت
چگونه بار کشم زیر عشوه های ظریفت
مرا به خواب نمیشد شوم به غصه حریفت
بیا که ابرو و خال و خط و دو چشم شریفت
هدر نموده مرا مثل خون به کار تو هر پنج

به جز تو کیست در این بزم قدس لایتغیر
به جز تو کیست به کیفیت اینقدر همه حیدر
به جز تو کیست همه فرع و اصل و جزء و کل آخر
حسین و زینب و عباس و اکبر و علی اصغر
نشسته اند همه داخل مزار تو هر پنج